درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
|
کافه زیر دریا
فکر میکردم تو همدردی ولی نه تو هم دردی
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 10:42 :: نويسنده : سمانه
به کوروش چه خواهيم گفت؟؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد کردار پاک؟؟ چه شد ملک ايران زمين؟؟ کجايند مردان اين سرزمين؟؟ به کوروش چه خواهيم گفت؟؟ اگر ديد و پرسيد از حال ما چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان؟؟ کجايند ميران سر مستتان؟؟ چه آمد سر خوي ايران پرستي؟؟ چه کرديد با کيش يزدان پرستي؟؟ به شمشير حق ، نيست دستي!! که بر تخت شاهي نشسته است؟؟ چرا پشت شيران شکسته است؟؟ در ايران زمين شاه ظالم کجاست؟؟ هوا خواه آزادگي پس چرا بي صداست؟؟ چرا خامش و غم پرستيد؟؟هاي کمر را به همت نبستيد، هاي چرا اينچنين زار و گريان شديد؟؟ سر سفره خويش مهمان شديد!! چه شد عِرق ميهن پرستي ی تان؟؟ چه شد غيرت و شور و مستي ی تان؟؟ سواران بي باک ما را چه شد؟؟ ستوران چالاک ما را چه شد؟؟ چرا مُلک تاراج مي شود؟؟ جوانمرد محتاج مي شود!! چرا جشنهامان شد عزا؟؟ در آتشکده نيست بانگ دعا!! چرا حال ايران زمين نا خوش است؟؟ چرا دشمنش اينچنين سر کش است؟؟ چرا بوي آزادگي نيست؟؟واي!! بگو دشمن ميهنم کيست؟؟هاي!! بگو کيست اين ناپاک مرد؟؟ که بر تخت من اينچنين تکيه کرد که تا غيرتم باز جوش آورد ز گورم صداي خروش آورد به کوروش چه خواهيم گفت؟؟ اگر سر بر آرد ز خاک... سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 8:7 :: نويسنده : سمانه
بودن هم بودن های قدیمی!! نه اینترنت بود نه تلفن...... فقط نگاه بود ، رودررو، چشم در چشم...... به همین خلوص، به همین کیفیت، به همین سادگــــــــــــــــــی..دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:, :: 12:17 :: نويسنده : سمانه
اندکی تحمل فرمایید تا تصاویر به طور کامل بارگزاری شود
دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:, :: 12:10 :: نويسنده : سمانه
به نقل از شبکه تلویزیونی راشاتودی، نمایندگان موافق و مخالف دولت در پارلمان اوکراین در جلسه ای که به منظور بررسی لایحه جنجالی استفاده رسمی از زبان روسی در مناطق شرقی و جنوبی این کشور بود، به درگیری و نزاع فیزیکی پرداختند. دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:, :: 12:6 :: نويسنده : سمانه
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. یک شنبه 7 خرداد 1391برچسب:, :: 11:0 :: نويسنده : سمانه
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ... یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود! پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ... چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!! مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند. بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست. اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود.
صنـــــدوق صدقــــــات نيست دل مـــــــن... کـــه گاهي سکه اي محــــــــــبت در آن بياندازي و پيش خداي دلـــــــــت فخـــــر بفروشي ... که مستحـــــــقي را شــــــاد کرده اي
خيابان نيست كه از همان جايي آمدي بروي ...
دو شنبه 1 خرداد 1391برچسب:, :: 13:52 :: نويسنده : سمانه
کاش وقتای تنهایی یکی از توسایه می اومد و مثل پسرخاله می گفت: نون بگیرم؟ نفت بگیرم ؟ ا،دلت گرفته؟ منم میگفتم آره............. بعد فقط میشست کنارم سکوت میکرد............ من هم مثل کلاه قرمزی سرمومیزاشتم روزانوش...
|
|||
![]() |