درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
|
کافه زیر دریا
فکر میکردم تو همدردی ولی نه تو هم دردی
سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 9:18 :: نويسنده : سمانه
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........
سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 9:13 :: نويسنده : سمانه
زندگی ادامه داره حتی وقتی تونباشی
سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 8:54 :: نويسنده : سمانه
من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــ ــت دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 8:13 :: نويسنده : سمانه
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی. نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم.
نه گرفتار و اسیرم. نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم. نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم.
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه به بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را. آنچه گفتند و سرودند تو آنی، تو خود جام جهانی، گر نهانی عیانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی. به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزیی، نه چون آب در اندام سبویی، خود اویی، بخودآی. تا به در خانه متروکه هر کس نشینی و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی. به خود آ.
سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 8:11 :: نويسنده : سمانه
شنیدم یکی عابــــــــد نیکنــــــام که نـــــــزد خدا داشت، قدرومقــــــــام
چوفـــارغ زکارعبــــــادت شدی ارادت بخلقــــش، زیادت شـــــــــــدی
شبی بود تنها در ایــــوان خویش دو زانوی بنشسته برخوان خویــــــش
مؤدب چنان، کانـــدرانظار خلق بدل راضی و، فــــــارغ از کار خلق
در آندم مریدی زدرســــر رسید مقید بقیــــــد ادب، مـــــــــــــرد دید
بدوگفت، کای یار نیکو سـرشت که هرگـــــــــز ندیدم تراخوی زشت
بتنهائیت رســـــــم آداب چیست؟ مؤدب چه بنشسته ای؟ کس که نیست
چنین پاسخش داد، آن مرد پیــــر که ای پاکـــــدل ، یار روشن ضمیر
بخلوت، کس ارهمنفس نیستـــــم مگرخود هم ایــدوست، کس نیستم؟!
تو، خود را اگر محتــــرم داشتی کســـانرا، همینـــگونه پنــــــــداشتی
بسا اهل تکریم، مردم کـُش است ادب گربودجزء فطرت، خوش است
معینی کرمانشاهی سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 8:10 :: نويسنده : سمانه
به آرامی آغاز به مردن میکنی سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: 8:8 :: نويسنده : سمانه
خانه ی دوست کجاست؟
خانه دوست کجاست؟
|
|||
![]() |