درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
|
کافه زیر دریا
فکر میکردم تو همدردی ولی نه تو هم دردی
یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 13:32 :: نويسنده : سمانه
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, :: 12:5 :: نويسنده : سمانه
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, :: 11:33 :: نويسنده : سمانه
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:, :: 12:23 :: نويسنده : سمانه
خدا را دوست دارم .... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 13:42 :: نويسنده : سمانه
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... ![]() دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 13:1 :: نويسنده : سمانه
خدا می داند، ولی ... زیر یکی از چشمانــــــــــم را دوست داشتنِ کسی که دوستم نداره
دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟
چشم های من و تو آینه ی درد همند
شانه های من و تو شانه که نه!کوه غمند
چشم های تو عظیمند و پر از درد عمیق از همین روی برای دل من محترمند هر چه چشمان تو آواز صلابت بشوند باز می خوانمشان باز عزیز دلمند خنده ها را همه ققنوس شررساز بکن تا به خاکستر من روح دوباره بدمند تو هم از درد بگویی به کجا تکیه کنم؟ با ستون های خرابی که از اندوه خمند چشم در چشم هم از راه بگوییم و امید چشم های من و تو آینه تالار همند |
|||
![]() |